| سیب سرخ کدامین بهشتی؟ |
مرگ در مرداب
|
درباره وبلاگ
خواب این بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید پیوندها
چرا به اون قصرت ای خدا صدای من نمی رسه
کلبه ی صمیمیت سیاه و سپید 1000تکه نشسته در تاریکی یکی یدونه پايان نداي من دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان هم صدا با فرشته ها دریا همیشه عشق یعنی درد :: قالب ساز :: طراح قالب
|
اینجا ایران است سرزمینی که بزرگانش را نه با عزت واحترام
بلکه با ابروانی در هم کشیده وقلم هایی گستاخ بدرقه میکنند. سرزمین عصبیت های زود گذر سرزمین (( من)) هایی که خود را به دلیلی نا معلوم از هر ((ما)) یی برتر میپندارند. سرزمینی که بزرگانش آخر کار به حکم سلیقه متهم به وطن فروشی و دورنگی ونداشتن شرف میشوند...و اما حکایت این شرف چیست که برخی همه اش را یکجا مصادره کرده اند و گاه گاه تازیانه زبان را به دیگران میکشند و به نداشتنش متهمشان میکنند؟ دل برده از من شیدا یگانه دوست آتش میان خرمن قلبم نشانده است بر باد داده هم همه هستی به پای یار من را به حد شکایت رسانده است ای کائنات ببینید با من چه کرده او هستی به باد داده و من را کشانده است من بردمش به تماشای دشت مست ورا به انتظار در این بیابان نشانده است دستش گذاشتم به دست باد بهار"مست شد عهدش زیاد برد و با قاتلم همدست شد دل زیر پای او بود که آتش تنم گرفت سوز تنم خیال نبود دلم را چه کرده است؟ گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
به نام آنکه بود یکی بود هیچکی نبود آنکه بود بر بودنش شکی نیست چرا که بوده و هست و خواهد بود. از بودن اوست که بودن ها آغاز گرفته و خواهد گرفت و چون بودن او نباشد دگر معنایی برای بودن یا نبودن آنانکه نبوده اند وجود ندارد... او بود... او همان کس بود که از ازل بوده وتا ابد هست و تا که او هست دیگر هیچ بودنی معنا ندارد جز او... ولی آنکه بود تنها بود زیرا همه چیز در آن خلاصه میشد حتی یکی نبود که بودن او را دریابد .
آری آنکه بود خدا بود. او همیشه تنها بود تنها هست وتا همیشه ی نبودنها و بودنها تنها میماند.
در اآن زمان که نه روزی بود ونه شبی در همان روز ازل خدا حس جدیدی را وجود خویشاحساس کرد. او میدانست که چنین حسی به سراغش خواهد آمد او آن را میدانست و میخواست...منتظر بود و صبور. آنقدر در خلوتگاه صبر خویش گام برداشت که زمانش فرارسید زیرا که خود او بود که زمانش را تعیین نموده بود آری آن روز خداوند هر آنچه در وجود خویش داشت زیباتر از آنچه راتاکنون دیده بود میدید... و اینگونه بود که خدا عاشق شد آری خدا عاشق بود او عاشق آنکه بود شد. او عاشق خود شده بود او چنان خوشنود از این حس بود که میخواست این شادی را به دیگری نیز ببخشد . ولی کسی نبود تا او را دریابد و با شادی او شاد شود. او تصمیم گرفت تا عالم امکان را بر پایه ی عشق بنا نهد تا در این عالم بودنها برپا شود وعشق ها ماندگار . او عاشقانه دست به کار شد و عالم را آن گونه که میخواست بنا نمود و ستارگان را چون چلچراغ پرتو افکن بر تارک سیاهی ها نهاد و او نظم داد بر هر آنچه بود ونبود. و برای بر قراری این نظم قانون را بنیان نهاد...قوانینی که هرگز تغییر نمیکنند جز به اراده ی او
باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه یادم آرد بی کسی را یادم آرد من که بودم با که بودم از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است آه باران باز باران گریه ی ابر بهاری رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک یادم انداخت کودک عشق تو بودم کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی آه باران جان من را باز بستان باز بستان باز بستان جان من را. ما اجنبی ز قاعده کار عالمیم دیوانه گرد کوچه وبازار عالمیم ما مردمان خانه به دوشیمو خوش نشین نی زان گروه خانه نگه دار عالمیم |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by kharababad.Blogfa.com